راوي: هيچ! | 6:14 عصر سهشنبه 1/8/1386 | |
| فاصله زماني بين بعضي جمله ها و خط ها چند روز و هفته و ماه است .. خودتون حدس بزنيد. واي که چقدر زيبايي عروسک من ... يکم بايد بيشتر ورزش کني ... هر چي کمر باريک تر باشه بهتره .... آفرين عروسک من ... اين مانتو رو هم عوض کن ... آره .. اون يکي بهتره .. همون که تنگه و جنسش هم لخته ... خيلي بيشتر بهت مياد ... آفرين اينجوري بهتر شد .... شلوار زير مانتو هم يکم جيغ باشه بهتره ..... نه بابا اون که تا نوک انگشتات ميرسه ... کوتاه تر .. يه 10 سانت ديگه هم کوتاه بشه بهتره .... اينجوري خيلي زيبا تر شدي .... يکم بايد به خودت برسي .... بذار ببينم .... آها ميگم .. چقدر رنگ صورتت پريده ... يکم بايد گونه هات قرمز تر بشه .... واي چه خوب شدي يه ذره هم سايه و خط .... از اون رژ تيره بزن خيلي بهت مياد .... واي ماه شدي ..... نمي دوني چقدر خواستني هستي... عروسک : ولي حيف که تو دانشگاه ما چادر اجباريه (اين دانشگاه فرضيه سخت نگيريد! فرض محال که محال نيست!!) .... اشکال نداره از اين چادر ها بگير که توريه .. جلوش رو هم باز بذار .. آفرين خوبه .... نه .. اي بابا ... اون همه وقت نذاشتي براي هاي لايت موهات که حالا قايمش کني ......... چادر رو بده عقب تر ....... باز هم ......... آها حالا خوب شد ......... ميگم بينيت(همون دماغ خودمون) رو هم عمل کني ديگه صورتت تکميل ميشه ..... آره .. ديدي اينجوري بهتره .....واي نمي دوني کاش جاي من بودي و خودت رو مي ديدي ... عروسک : من واقعا خوشحالم از اينکه هموني هستم که تو مي خواهي ... حالا مي تونيم با هم زندگي کنيم؟ مي دوني بايد برات يه چيزايي رو توضيح بدم ..... من براي عروسکم پول خرج ميکنم همانطوري که براي لباس و کامپيوتر و ... هزينه مي کنم....... من مواظب عروسکم هستم همونطوري که مواظب وسايلم هستم من ...... مي دوني راستش من با عروسک بازي مي کنم ..... مثل همه .... زندگي که بازي نيست ... براي زندگي نميشه رو يه عروسک حساب کرد .... آخه همه بچه ها چشمشون دنبال عروسکه ... سعي مي کنن عروسک همديگر رو تصاحب کنن .همه يه جوري ......... همه ........... عروسک ...... براي زندگي ......... من.............عروسک ........ بازي ......... خدا نگهدار. پ. ن. : راستش يه مدت ننوشتم .. قرار بود اين دفعه که مي نويسم يادداشت خدا حافظي باشه .... يه مسئله اي پيش اومد که به خاطر اون يادداشت خداحافظي رو نذاشتم ... امروز تو راه داشتم ميرفتم دانشگاه هنر که ييهو هنرم فوران کرد!! و تو راه اين مطلب رو نوشتم ... زياد سخت نگيريد .... | ||
| | ||