سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آبدارخانه
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» در دجله انداز .... (1)

اذان ظهر را گفته بودن، برای نماز راهی مسجد شد ...

درصف های آخر یه گوشه جا پیدا کرد و نشست، اقامه گفتند و نماز ظهر را قامت بستند

سلام را که مکبر اعلام کرد مشغول مصافحه با اطرافیان بود که مردی لاغر اندام رفت جلوی صفوف

شروع کرد به صحبت که پسرش عمل کرده و در بیمارستان بستری است و خرج عملش 3 میلیون تومان شده ... گفت هزینه ها را دادم یک مقدار را هم بخشیده اند و الان 3 روز است برای 50 هزار تومان مانده ام که بچه ام را مرخص کنند تا بریم شهرستان خودمون...

به فکر فرو رفت دلش میخواست کمکی کند، مرد برگشت و در صفوف نماز نشست

نماز دوم هم تمام شد چشمش مرد را دنبال میکرد ...

آهسته رفت و کنار جا مهری نزدیک درب مسجد نشست.

چند بار حرفش را با خودش تکرار کرد و به سمت مرد حرکت کرد، اما بدون ااینکه چیزی بگوید از جلوی مرد عبور کرد...

بیرون درب ایستاد و به مرد خیره شد

چند دقیقه بعد که مسجد خلوت تر شده بود باز به سمت مرد حرکت کرد و کنار او نشست.. یکی دو نفر به مرد نزدیک شدند و مبالغی در حد هزار تومان و پانصد تومان را در مشت مرد گذاشتند و رفتند ...

آهسته سر صحبت را باز کرد : مشکل فرزندتون چیه؟ 

- دستش شکسته 

- بیا با هم برویم بیمارستان ان شاالله حل می شود.

مرد گفت که بدهی باقیمانده 100 هزارتومان بوده که پیش نماز مسجد گفته پنجاه هزار تومان ان را برایش درست میکند و الان منتظر است تا حاج آقا از تعقیبات نماز فارق شود...

گفت پس من بیرون منتظرم تا شما بیایی و با هم برویم بیمارستان

آمد جلوی درب مسجد ایستاد

چند دقیقه بعد مرد نگران بیرون آمد و نگاهی کرد، انگار نگران بود که رفته باشد، خیالش که راحت شد گفت : الان می آیم و به داخل مسجد رفت ...

همراه با یکی دیگر از نمازگذاران و پیش نماز از مسجد خارج شد آن نمازگزار هم میخواست به بیمارستان برود و مشکل مرد را حل کند

نگران شد که عقب بماند، فورا جلو رفت و با لبخند موضوع را مطرح کرد و هر سه نفر با نامه پیش نماز راهی بیمارستان شدند.

پس از پیگیری و بررسی مشخص شد که بعد از همه ی بخشش ها و تخفیف ها هنوز 100 هزارتومان دیگر باید بپردازد.

دو نفری مبلغ را پرداختند، خانم حسابدار گفت شما رسید را میخواهید؟ به سمت نمازگزار دیگر برگشت و سوال کرد که جواب او هم منفی بود جواب را به مسئول صندوق منتقل کرد، گفت: پس روی قبض می نویسم که این مبلغ را شما پرداخت کرده اید، تا مشخص باشد.

از پشت شیشه نگاهی به او کرد و گفت : نیازی نیست قبضش را به خودش بدهید، هزینه را خودش پرداخت کرده، آن خانم با کمی تعجب نگاهی کرد و لبخندی زد و پس از مکث کوتاهی کارش را ادامه داد.

قبض را به مرد داد و گفت : مواظب پسرت باش، ان شاالله زودتر خوب می شود. 

مرد به خودش می پیچید و انگار بجز تشکر چیز دیگری میخواست بگوید. نگران هزینه راه بود که تا کرج باید بروید آن نمازگزار سریع یک پنج هزارتومانی در دست مرد گذاشت

با خودش فکر کرد که کم است یکی هم او داد...

از بیمارستان خارج شدند و با هم خدا حافظی کردند و رفتند 

راضی بود و لبخندش نمایان

رفت ...

شب یکی از دوستان قدیمی با او تماس گرفت و بعد از حال و احوال ناگهان گفت: تو میخواستی که من آن دنیا مدیون تو باشم؟ این چه کاری بود؟ چرا یادآوری نکردی؟

جا خورده بود و گیج شد، سوال کرد که موضوع چیست؟ 

آن دوست گفت: در جابجایی در سررسیدی قدیمی نوشته ای پیدا کردم که من به شما بدهکارم! 

تعجبش بیشتر شد گفت: بعید میدانم! اگر هم بدهکار بوده ای حتما پرداخت کرده ای من اصلا یادم نیست 

دوستش گفت: نه من بیش از 70% مطمئنم که بدهکارم شماره حسابت را بده تا واریز کنم 

سوال کرد حالا چقدر هست این مبلغ؟

جواب داد : پنجاه و پنج هزارتومان، البته نمیدانم چرا فکر میکنم برای وام بوده اما اگر 4 قسط داده بودم باید 50 هزارتومان باشه نمیدانم چرا 55 است ولی خب نوشته ام ....

دیگر دلایل را نمیشنید و فقط به یک چیز فکر میکرد ....



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » هیچ! ( دوشنبه 90/4/20 :: ساعت 8:25 عصر )
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

ما همان جماعتیم .....
فروشگاه آنلاین در تلگرام
مداحان میلیونی .....
آقای جوان .... اشتباه کردید
ابزار اطلاع رسانی یا شایعه پراکنی؟
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 200
>> بازدید دیروز: 67
>> مجموع بازدیدها: 195912
» درباره من

آبدارخانه
مدیر وبلاگ : هیچ![81]
نویسندگان وبلاگ :
مسافر (@)[18]


از آن موقعی که یادم میاد تو آبدارخانه بودیم و پای سماور! ... اما اگر نبود کمک و پیگیری مسافر گرامی شاید الان آبدارخانه ای هم نبود .... برای سومین بار سماوری روشن کردیم و آبدارخانه ای برپا ... تا کی؟ .. خودم هم نمیدانم

» فهرست موضوعی یادداشت ها
چایی[7] . لیمو[6] . شهید[2] . طنز[2] . مشهد[2] . چایی دم نکشیده![2] . غربت[2] . تو![2] . چای[2] . دوست[2] . مادر[2] . محمود . دوستی . دین . رئیس . راه . رسانیک . رضا . رهبر . زیارت . سردرگم . سریال . سفر . سیلی . شلوغ . شناخت . شهادت . چای دوستی . چای کیسه ای . توان . جمهوری . چایی , لیمو . چایی , لیمو , چای لیمو . چایی ، لیمو ، زندگی مدرن! . ... . آشوب . آنلاین . استانی . اسلامی . اغتشاش . افطار . امام . اندوه مدام . ایرانی . باز . تحمل . تلگرام . تنهایی . غصه . غمگین . فحاشی . فرندفید . فرهنگی . فروشگاه . فیلترینگ فیلتر . کار . کرمان . گروه . لبگزه . چایی لیمو . حذف . حل . خواسته . خود . داستان کوتاه . درددل . دلتنگی . منتظر . نار . ندارد! . نقد . همایش . هیئت . وبلاگ . وحدت . وزارت صنایع آجیل یلدا محرم . وصله . یار . کانال . ظهور . عاشورا . عشق . شوشتری . صلابت . ماجراهای من و مترو .
» آرشیو مطالب
مرداد 1388
شهریور 1388
آبان 1388
دی 1388
آذر 1388
بهمن 1388
اسفند 1388
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 89
مرداد 89
شهریور 89
مهر 89
آبان 89
آذر 89
دی 89
بهمن 89
اسفند 89
فروردین 90
خرداد 90
تیر 90
مرداد 90
شهریور 90
مهر 90
آبان 90
مرداد 91
آذر 90
دی 91
خرداد 92
تیر 92
بهمن 92
آذر 93

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان

» صفحات اختصاصی

» وضعیت من در یاهو
یــــاهـو
» موسیقی وبلاگ

» طراح قالب