سلام بر یاران همراه
این لحظه را به خاطر بسپارید!!
نخواستید هم نسپارید!
تصمیم گرفتم ییهو آبدارخانه را متحول کنم و یه جورایی برگردم به همان آبدارخانه ی قدیم
ان شاالله با یاری شما و راهنمایی هایتان صا ایران می شویم! (قدیمی ها میدانند! هر روز بهتر از دیروز! دینگ دینگ!)
اول ماجرای من و مترو را تعریف کنم بعد برگردم سر ماجرای تحول!
امروز که طبق معمول سوار مترو شدیم تا برگردیم خونه مثل هر روز دست فروش ها میومدند و میرفتن !
اما امروز تعداد بیشتریشون رو همزمان رویت کردم و جالب هم بود
اول یکی اومد : کفی کفش ضد بو ضد عرق دونه 500 ! مسواک اورال بی هم دارم دونه 1000!
با 500 تومن کفشت نرم میشه، ببین اگر ارزش داره بخر ....
پشت سرش یکی اومد که یه مقدار از نظر جسمی مشکل داشت: سی دی چهارتا 1000! دو تا هزار مغازه را نخر 4 تا هزار! بهترین سی دی !
همزمان یکی از اونطرف اومد باطری 3 تا 1000، قلمی، نیم قلمی ، کسی باطری نخواست؟!
اینم رد شد یه پسر نوجوون حدود 12-14 سال از اونطرف اومد: چراغ مطالعه جدید گیره دار قابل تنظیم .... داشت توضیح میداد که یهو موبایلش زنگ زد!
یه گوشی خفن از جیبش در آورد و توضیح داد که : من دارم میرسم ایستگاه سبلان! بعدم گوشی رو گذاشت جیبش و راه افتاد : چراغ مطالعه جدید ....
هنوز داشتم به گوشی موبایلش فکر میکردم که یکی دیگه اومد: چاقو 4 تا با یه قیچی و تخته و ... 4500 کسی بخواد چهار هزارتومن هم میدم ! (یکی دو روز پیش داد میزد چهارهزار تومن!) از مغازه نخر 10 -11 تومن ما اینا رو از مرز بانه میاریم قیمتش مناسبه
از جلو ما رد شد رفت کوپه بعدی دو تا خانم اونجا نشسته بودن، جلو اونا ایستاد و شروع کرد: چاقو چهارتا 5 تومن! قیچی هم داره تخته هم داره ... 4.5 هم میدم!
بازاری بود! همه اینا رو یکجا ندیده بودم تا حالا!
-------------------------------------------
خب برگردیم سر تغییر و تحولات ! هر چند خودش یک یاددشات جداگانه میطلبه
قصد دارم دوباره مثل قدیما دست به کیبرد بشم! دو سه تا موضوع هم فعلا آماده کردم (با الهام از چایی لیمو های شماره دار کمک آبدارچی! ) یکیش همین ماجراهای من و مترو!
یکی دیگه هم ان شاالله : توصیه های یک آبدارچی برای بهتر زیستن!
اینا رو سریالی می نویسم و البته مطالب دیگر هم هست و صد البته آبدارچی دوم! (مگه ما چیمون از نظام کمتره! درجه هم میدیم اصن!) کمک خواهند کرد
منتظر حضور گرمتان پای سماور و نظرات دلچسبتان هستم :)
1
امروز دعوتمان کردند به برنامه "گپ نت" در رادیو ایران صدا
یکی از نکات جالب موضوع برنامه بود :)
آقای شادبهر اول که زنگ زد گفت به بررسی نماد های شیطان پرستی و اینا می پردازیم (تو دلم گفتم خب من که سر رشته ای ندارم!) بعد که دوستان دیگه تماس گرفتند و من موضوع رو سوال کردم گفتند که مباحث ظهور و نقش وبلاگ ها !
امروز که به استودیو رسیدم قبل از اینکه بریم داخل گفتند: اخلاق وبلاگ نویسی!!
خب در نتیجه من مجبور شدم خالی بندیها را فی البداهه آماده سازی و جمع بندی کنم !
اما در کل برنامه ی خوبی بود از چند جهت
یکی اینکه بنده قبلا کار تلویزیونی و اینترنتی کرده بودم اما اولین حضور من در استودیو رادیویی بود
یکی اینکه مروری بر خاطرات هیئت شد و یادی هم از مرحوم دکتر جوشن کردیم
و ... (بقیه اش رو الان نمیگم!)
یکی از نکات ویژه ی این برنامه راننده عزیزی بود که بنده را به سازمان رساند!
آقا رضا در حالی که فقط از دست چپ (حتی برای تعویض دنده!) استفاده میکرد خیابان های ورود ممنوع را بهتر از اتوبان ها بلد بود! و تا جایی که توانست از آنها استفاده کرد که یه وقت مدیون نشویم! خلاصه صفایی کردیم تا سازمان!
2
اتفاقات امروز باعث شد بگم :
یادش بخیر جوونی هامون !
گاهی چقدر زود اعتماد میکنی ....
گاهی چقدر دیر میفهمی که اشتباه کرده ای ...
گاهی ...... هیچ وقت.
مدتی است که فراز و نشیب های زیادی داشته ام
برخی از دوستان باور نمیکنند که من دیگه اون آدم سابق نیستم ....
برخی هم باور نمیکنند که من سابقا آدم بوده ام! و کلا نقش مگس* را بازی میکنند ....
برخی از دوستان هم که اصلا نیستند که بخواهند باور کنند چیزی را یا نکنند ....
برخی هم که .....
البته در این میان چند دوست بسیار خوب هم بوده اند که در حد امکان جویای حال این حقیر بوده و سعی در دادن روحیه و کمک داشته اند که من همیشه دعاگویشان هستم ...
مدت ها بود که ننوشته بودم و مدت های بیشتری بود که اینگونه ننوشته بودم ....
در یکی دو سال گذشته اتفاقات بسیاری برای من افتاد که خیلی هاش رو خیلی ها خبر ندارند ....
اوج این اتفاقات تو هفته گذشته بود ...
همسرم برای یک دوره آموزشی رفت مشهد
محل کار من تغییر کرد (تحویل کار قبلی و شروع کار جدید فشار مضاعفی را ایجاد کرد)
پدرم یک جراحی داشت و بخاطر قلبش (که قبلا عمل کرده بود) در سی سی یو بستری شد ... البته الان منزل هستند و شکر خدا بهترن
پدر بزرگ پسرخاله ام فوت کرد...
پدر همسر برادرم فوت کرد ...
از بهشت زهرا رفتم فرودگاه پدر و مادر همسرم را بدرقه کردم برای سفر عمره ...
و بالاخره پنج شنبه شب خسته و کوفته رسیدم خونه (3 بار پشت فرمون چشمام بسته شد! خدا رو شکر تصادف نکردم)
زهی خیال باطل که استراحت کنم :(
تن محمد احسان پر از دون دون های قرمز بود ... آبله مرغون
دو سه تا اتفاق کوچیک هم این وسط افتاد که شدیدا ذهن و روحم رو مشغول کرده و داره اذیت میکنه ....
الانم منتظر اتفاقات جدید تر هستم ! چون بعید میدونم تموم بشه
تنها دلخوشیم به کار جدید است که امیدوارم مشکلی پیش نیاد و قرار داد بسته بشه ... احساس میکنم که محیط و شرایط این کار میتونه باعث کمی تغییرات مثبت برام بشه ..
دعا کنید که مشکلی پیش نیاد ...
----
خب به اندازه کافی غر زدم! البته به مقدارش رو هم نمیشه گفت!
بگذاریم و بگذریم .
* نقش مگس این است که فقط آلودگی ها را پیدا کند و بنشیند روش !
حالا بعضی دوستان علاوه بر این کار آن را با آب و تاب و تزئینات اضافی برای دیگران هم گفته اند ....
پ ن : شاید یکبار دیگر برای آخرین بار بساط آبدارخانه را جمع کنم پس هر چی ته دلتون مونده بگید .....
هی میخوام یه چیز جدید بنویسم اما نمیتونم از این بگذرم :
چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود ..... می کنم شکر که بر جور دوامی داری
چند بار هم خواستم دیگه ننویسم اما شرم دارم از حضور شما اندک خوانندگان
خوانندگان که نه !
دوستان
دوستان خوبی که هر از گاهی با حضورتان در این آبدارخانه متروکه ما رو شرمنده میکنید .....